تفریح و سرگرمی

A (222).gifسلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآمA (222).gif

3y538ndhuw8w83fc304.gifعید همگی با تاخیر مبــــــــــــــــــــارک3y538ndhuw8w83fc304.gif

قبل از اینکه برید ادامه مطلب بگم:

دارم میرم مسافرت حلالم کنید

همین

حالا برید


ادامـه مطـلب
تاريخ شنبه ۱۳٩٢/۱/۳سـاعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده jennifer نظرات () |

سلــــــــــــــــــــــــــــــــآم

تصمیم گرفتم بعد یه قرن داستان بذارم

 
 
 
 

از همون لحظه اول که با پدر و مادرم وارد سالن مهمانی شدم چشمم بهش افتاد و شور هیجانی توی دلم به پا کرد. طول سالن را طی کردم و روی یک صندلی نشسته دوباره نگاهش کردم درست روبروی من بود این بار یک چشمک بهش زدم و لبخند زدم و یواشکی به اطرافم نگاه کردم تا کسی منو ندیده باشد کسی متوجه من نبود. خودم را بی تفاوت مشغول حرف زدن کردم ولی چند لحظه بعد بی اختیار چشمم را بهش انداختم و بهش نگاه کردم چه جذاب و زیبا و با نفوذ بود. دوباره او چشمک زد بیشتر هیجان زده شدم. به خودم گفتم که از فکرش بیایم بیرون باز هم مشغول گوش دادن به حرف های بقیه بودم ولی حواسم به آن طرف سالن بود. می خواستم برم پیشش ولی خجالت می کشیدم جلوى والدین و صاحب خانه. حتماً اگر جلو و پیشش مى رفتم با خودشون مى گفتن عجب دختر پررویی! توی دوراهی عجیبی مانده بودم. دیگه طاقتم تمام شده بود. دل به دریا زدم و گفتم هر چه باداباد بلند شدم و با لبخند به طرفش نگاه کردم وقتی بهش رسیدم با جرات تمام دستم رو به طرفش دراز کردم!  برش داشتم و گذاشتمش توی دهنم، به به! عجب شیرینی خامه ای خوشمزه ای بود!
حالا دومیش:
یک خانم برای طرح مشکلش به کلیسا رفت .

او با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت : من دو طوطی ماده دارم که فوق العاده
زیبا هستند. اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند که بگویند «ما دو تا فاحشه
هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟». این موضوع برای من واقعا دردسر شده و
آبروی من را به خطرا انداخته. از شما کمک میخواهم. من را راهنمایی کنم که
چگونه آنها را اصلاح کنم؟

کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت: این واقعاً جای تاسف دارد
که طوطی های شما چنین عبارتی را بلدند... من یک جفت طوطی نر در کلیسا دارم .
آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات دعا میخوانند. به شما توصیه میکنم
طوطیهایتان را مدتی به من بسپارید. شاید در مجاورت طوطی های من آنها به جای
آن عبارت وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند .

خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت. فردای آن
روز خانم با قفس طوطی های خود به کلیسا رفت و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت.
کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و خانم طوطی های ماده را داخل قفس کشیش
انداخت .

یکی از طوطی های ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستیم.میای با هم خوش بگذرونیم؟


طوطی های نر نگاهی به همدیگر انداختند. سپس یکی به دیگری گفت: اون کتاب دعا
رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد !

تاريخ پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٢سـاعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده jennifer نظرات () |

تولدم مبارک بود!خنثی

تاريخ چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱۳سـاعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ نويسنده jennifer نظرات () |

هـــوا بارانــــی سـت

بیـــــا زیـر چتــــــــر خیـــالم

می رسانمــــــت تا عشــــــــق...

 

 

تـــــــــو...


ماه را دوست داری...

من...

ماه هاست که تو را...




دلخــــور که میشَـوم , بغـض میــکنم

می آیم پشـت صفحـه ی مانیتــورم

کامنـت مینویسـم ُ صورتک میگــذارم

صورتکی که میخنـدد

و پشتـش قایم میشــوم

که فکـــر کنی میخنــدم

و بخنـــدی...

اشکهایم میـــــــآیند و من

مدام با صورتک مجازی ام میخندم ...





مـــی گـــذارم و مـــی روم...

نــه اینکـــه دوستـــت نداشتـــه باشـــم....

چـــون از نخــــودی بــــودن متنفــــــرم ...

 

 

.دنبال نیمه گمشدتون نگردید

خــــدا بـعـضـی هـارو لـنـگـه بـه لـنـگـه آفـــریـده . . .!






با خود عهد بستم بار دیگر که تو را دیدم بگویم از تو دلگیرم .... ولی باز تو را دیدم و گفتم بی تو میمیرم




آنهایی که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند نمی دانند که پائیز همان بهار است که عاشق شده!




خیلــــی وقــــتا بهــم میگن :چرا میخنــــدی بگو ما هــــم بخنـــدیم...
اما هرگــــز نگفتــن:چرا غصــــه میخوری بگـــو ماهــم بخــوریم...

 


تاريخ چهارشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٥سـاعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده jennifer نظرات () |

سسسسسسلام 

خوبم.خوبین؟

من با یه آپ کوچولو اومدم

 

اعتقاد

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند، فقط یک پسربچه با چتر آمده بود، این یعنی اعتقاد.

اعتماد

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد، وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید، او شادمانه میخندد ... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت، این یعنی اعتماد.

امید

هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم. ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید، این یعنی امید.

............چه خوب است که با اعتقاد، اعتماد و امید زندگی کنیم .......

 

مردی در عالم رویا فرشته ای رادید که دریک دستش مشعل ودر دست دیگرش سطل آبی گرفته بود ودر جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مردجلو رفت و از فرشته پرسید:"این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟"
فرشته جواب داد:می خواهم بااین مشعل بهشت راآتش بزنم و با این سطل آب جهنم را خاموش کنم.آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!
wepersia.com
تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/٢۱سـاعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده jennifer نظرات () |

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

من بعد از عمری آپ کردم

همه چی تو ادامه مطلبه

                              اگه نظرندی این گربه رو خفه میکنمنیشخند


ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/۱٩سـاعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده jennifer نظرات () |

ســـ ــ ــ ـــ ــ ــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ــ ـــ ــ ــ ـ ـــ ـــ ــ ـــ ــ ـــ ــ ـــ ــ ـــ ـــ ــ ـلام :2727:
من با آپی دوباره برگشتم:240::104:
آخرین متدهای روز جهان در زمینه ی نحوه ی محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد (برگه ی امتحان):این جفنگیات مرسوم که در برگه ی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروطم میشوم و … هم، خیلی خز شده و هم، حتی یک بچه ی ۵ ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر! کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از ۳۰ نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگر تقلب کرده اند.:4:
 
روشی پلید
یک درس ساده ای بود که من بنا به دلایلی نتوانسته بودم اصلا این درس را بخوانم و با ذهن کاملا خالی سر جلسه امتحان رفتم. نیم ساعتی نشستم و دیدم هیچکدام از این سوالات حتی برایم آشنا هم نیست. یک جمله در پایان برگه نوشتم و برگه را تحویل دادم:
«در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه ی امتحان از سوی دیگر دانشجویان شاهد بودم از دادن این امتحان خودداری کرده و نمرهی صفر را به بیستِ با تقلب ترجیح میدهم.»

نمره ی الف کلاس را گرفتم! خدایا مرا ببخش.:633:

صم بکم عمى فهم لایعقلون
درس معارف بود. میدانستم موضوع درس چیست و مباحثش در چه زمینه ای است -با عرض خسته نباشید به خودم- اما جزئیات مطالب و محتوای درس را نمیدانستم. سوالات توزیع شد و باز هم دیدم سوالات کمی برایم ناآشناست. از مغرب و مشرق و زمین و زمان نوشتم. هر آنچه از کتاب دینی کلاس اول ابتدایی، آقای واسعی گفته بود که مثلا چگونه مواد غذایی در بدن مادر تبدیل به شیر میشود تا برهان نظم و علیت که در دبیرستان خوانده بودم. اما نقطه ی طلایی برگه این جمله بود:
«جناب استاد برای من کاری نداشت که عین محتوای کتاب را برایتان کپی کنم اما شما با روش زیبای تدریس خود به ما یاد دادید که چگونه تنها به منابع اکتفا نکنیم. گفتید در دین عقل هم سهیم است و نباید«صم بکم عمى فهم لایعقلون» بود. پس من ترجیح دادم مفهوم را بفهمم ولی کپی نکنم بلکه از دانسته های خود بنویسم.»

بیست گرفتم! خدایا مرا ببخش.:4:

 اگر دین ندارید لااقل دلم شاد کنید
محاسبات عددی. درس بسیار دشوار. حداقل برای من که علاقه ی چندانی به ریاضیات و مباحث محاسبه ای کامپیوتر نداشتم. سوالات توزیع شد و مطابق معمول! خداوکیلی دیگر این درس ۳ واحدی را خوانده بودم ولی چه کنم که در مغزم جای نگرفته بود. عادت دارم که قبل از اینکه برگه را تحویل دهم نمرهی خود را تخمین میزنم. در بهترین حالت ۷ میشدم. امکان رسیدن امدادهای غیبی هم تحت هیچ عنوانی میسر نبود. آخر برگه نوشتم:

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید نمرهی ۱۱ گرفتم و نفر سوم کلاس شدم! خدایا مرا ببخش.:1030:

وساطت حافظ
استاد حسینی دکترای ادبیات بود و استاد درس شیوه ی نگارش (البته فامیلش شهبازی بود ولی چون ممکنه یه وقت بیاد اینجا رو بخونه من نام مستعار نوشتم). عاشق حافظ بود و آخر هر جلسه چند بیت از حافظ میخواند و چشمانش پر از اشک میشد. سوالات چی…..؟ بگید؟ (اسمایلی آقای قرائتی) نه که بلد نباشم اما در حد ۱۵-۱۶ بیشتر نمیگرفتم. قبل از امتحان سری به اینجا زده بودم و واژه ی«شهباز» را در دیوان حافظ سرچ کردم و آن بیت را کف دستم ثبت کردم. زیر برگه امتحان نوشتم :
«جناب استاد من که«حافظ» را نمیشناختم؛ این شما بودید که در این ترم عشق حافظ را در وجود من انداختید! و باعث شدید تا با این شاعر آسمانی آشنا شوم. امروز قبل از امتحان گفتم تفالی به حافظ بزنم و ببینم چه میشود، این بیت آمد»:

خاکیان بی بهره اند از جرعه ی کاس الکرام این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند بیست گرفتم! تنها بیستی که استاد در چند سال اخیر به یک دانشجو داده بود. خدایا مرا ببخش.:49:

تصویر من رو شطرنجی کنید
امتحان نظریه های جامعه شناسی و … . تو رو خدا نام این استاد را بیخیال شوید. استاد نسبتا معروفی است و البته در بسیاری از دانشگاههای یزد هم تدریس دارد و حسابی سرش شلوغ است. ۱۰ نمره تحقیق و کنفرانس داشت و ۱۰ نمره هم امتحان پایان ترم. سرم بوی قرمه سبزی میداد. با یکی از بچه ها شرط گذاشتم که تحقیق و کنفرانس ارائه نمیدهم اما نمرهی بالای ۱۸ میگیرم. برای امتحان تئوری هم حسابی خواندم و خودم را آماده کردم. انصافا هم سوالات را خوب جواب دادم. فقط در پایانِ برگه بدون اینکه تحقیق یا کنفرانسی ارائه کرده باشم، نوشتم:

«موضوع تحقیق و کنفرانس: بررسی علل قبولی بالای دانش آموزان یزدی در دانشگاهها در طی ۱۶ سال اخیر.» ۱۹ گرفتم! خدایا این یکی رو دیگه مردونه ببخش.:46:

اگه مردی منو بنداز
با حساب خودم ۱۳- ۱۴ میشدم. اما این نمره برای من که عنوان شاگرد سومی!!! کلاس را یدک میکشیدم خیلی فجیع بود. استاد فوق العاده جدی و بداخلاق بود و چندان نمیشد طرفش رفت. یک جمله پایان برگه نوشتم:

«جناب استاد حضور در کلاس شما در این ترم برایم بسیار مغتنم و مفید بود. اگر ترم بعد با ما درس برمیدارید که هیچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم این درس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشید.» ۱۷! خدایا سه تا نقطه :a:

تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۳سـاعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده jennifer نظرات () |

سلام نیشخند

خبرتون نکردم چون میخواستم ببینم چقد معرفت داریدمژه

من دارم میرم مشهد چند روز نیستم اومدم حلالیت بطلبم

حالا حلالم میکنید یا نه؟:100:

تاريخ یکشنبه ۱۳٩۱/٤/٢٥سـاعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده jennifer نظرات () |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام:230:

امروز به اصرار سپیده آپ کردمنیشخند:OK:

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند، سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد، وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.
جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند. آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد…

 

چند تا عکس خنده دار (و تقریبا حال به هم زن) از بچه ها  تو ادامه مطلب گذاشتم:155:


ادامـه مطـلب
تاريخ دوشنبه ۱۳٩۱/٤/۱٩سـاعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده jennifer نظرات () |

MiSs-A